جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

این نامه هیچوقت به تو نمیرسه

من امشب
آروم اینجا میمیرم
تنها
به یاد بیارید که من همیشه تنها بودم
ههیچوقت هیچ‌کس نبود که بمونه
همه اومدن
یه چیزی نوشتن روم و رفتن
و من موندم و من
با تنی خسته و خط خطی
از من با اسم بیچاره یاد کنید
بگید بیچاره
حتی حق نداشت گوش کسی رو که دوست داره برای چند دقیقه بدست بیاره
اما برای خواسته ی عشقش نگید تا به آغوش کسی که میخواست برسه
تو حق داشتی
تو حق داشتی بجنگی که ساعتی توی آغوش کسی که دوست داری آروم بگیری
اما من حق نداشتم اخم به چهره بیارم که حتی گوشتم نسیبم نشد
تو حق داری
حق داری که بجنگی تا نگاه‌های زیبا نسیبت بشه
اما من
حق ندارم
حق ندارم حتی دلم بگیره که حتی یه نگاه هم نسیبم نشد
تو حق داری
حق داری تو آغوش کسی که دوست داری به خواب بری
اما من حق ندارم
حق ندارم دستتو لمس کنم
دست سرد و شلتو که با زبون بی زبونی فریاد میزنی ولش کن
توی دستام بگیرم
تو حق داری
تو حق داری بدونی کسی که دوسش داری چرا ناراحته
چرا اخم کرده
چرا تو همه؟
اما من حق ندارم
حق ندارم دو تا سؤال پشت سر هم ازت بپرسم
تو حق داری بهم بگی بس کن و روتو برگردونی
تو حق داری منو لبه ی پرتگاه رها کنی
منم هی تلو تلو بخورم و تو سکوت کنی
نگاهم هم نکنی
انگشتاتو خسته نکنی
این حق منه که همیشه لبه ی پرتگاه باشم
و تو با عشقت آروم توی خیابونا قدم بزنی
تو حق داری
حق داری بیخیال به همه دنیا نگاه کنی و سیگارتو بکشی و فوت کنی به همه ی دنیا
اما من
من باید اون گوشه بلرزم و همه دلشون به حالم بسوزه و و حق دارم حتی یه نگاه تسیبم نشه
تو حق داری
حق داری وقتی می‌بینی من ناراحتم راهتو بکشی بری و بعد از چند ساعت بپرسی تو الان ناراحتی؟
تو حق داری نفهمی منو
من حق ندارم ناراحت باشم
حق ندارم دلم بشکنه
حق ندارم اذیت شم
تو حق داری وقتی زندگیم تعطیله
دارم تحلیل میرم
درد میکشم
و عاجزانه نیاز دارم به عنوان یه دوست کنارم باشی
بری
بری سمت رویاهات
بری و بگی معده م به هم ریخته و سر تا هشت شب وقت بکشی که مبادا من گیرت بیارم
لعنتی
تو بخواه
تو اراده کن
منو دیگه نمیبینی
پرتم کن
فحش بهم بده
ازم متنفر باش
اما بی‌تفاوت نباش
نیازی نیست
تو فقط بخواه
من میرم
پشت سرمم نگاه نمیکنم
من گه
من خر شعارم اینه
راضیم به رضای تو
پس تو راضی باش
من کاسه ی پر دردم یا بنوش
یا بشکن
رهایم کن

کوچیکم نکن
ازم رد نشو
من کوچیک نیستم
منو حقیر نکن
بکش اما شخصیتمو نکش
نادیده م نگیر
تو با تحقیر کردن من حتی به حس دوست داشتن خودتم پشت پا زدی
تحقیرش کردی

خسته شدم
خسته شدم از خسته بودن
خسته شدم ار همیشه دل شکسته بودن
بیا و سکوتت رو بشکن
بگیر منو یا رهام کن

پایان

چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

انتقالی

بلاخره دست از سرتق بازی برداشتم و بعد از چند ماه فیلتر شدن و اینکه کسی نمیتونست برام کامنت بزاره و اگه میتونست با اعمال شاقه بود
بلاگم رو منتقل کردم یه جای دیگه
باشد که سعادتمند شویم
اینم لینک جا جدیده:
http://pesaretanha3.blogspot.com/

سه‌شنبه ۷ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

و باز هم قصه عشق

وقتی درد میکشی درد میکشم
لعنت به آدم‌هایی که تو رو نمیبینن و زیر پا میزارن تو رو
روشنی نور ماه
ای زیبا ترین ریتم زندگی
دوست دارم
دلم میخواد هر چی که رو سرت خراب میشه رو رو سر خودم خراب کنم
روشنی نور ماه میخوام بند بند کسایی که دلتو ریش ریش میکنن پاره کنم
روشنی نور ماه درد نداشته باش
درداتو بزار رو شونه های من
بغضتو قورت نده
خالی شو
بر من
در من....
ای زیبا ترین شعر
فقط
فقط
گاهی
نگاهی به غریبی منم بنداز
به کسی که در کنارته
ای روشنیه قلبم
من فقط گاهی به یه نگاه نیاز پیدا میکنم
همین
همین

اینو نخون

از غر زدن خسته شدم
خوب یعنی که چه؟
هی غر غر
هی درد درد
همینه دیگه
میخوای بخوا نمی خوای نخواه
یکی نیست بگه بکش بیرون خوب
مگه مجبورت کردن؟
من آدما رو غمگین میکنم
دوست داشتن من آدما رو میترسونه
آدما رو غصه دار میکنه
چون عین معدن غصه میمونم



من حسودم
بیچاره تو که هیچ تقصیری نداری و خودتو مقصر میدونی
بیچاره تو
که میترسونمت
بیچاره تو که من دارم اذیتت میکنم و میگی تو داری اذیتم میکنی


هر کس با من در ارتباط باشه
هر کس که یه جوری به من وصل باشه دیوونه میشه

خودمو نخواهم کشت
اما فکری باید
فکری باید




من حسودم
حسودم
حسودم
غیرتی ام
غیرتی ام

قلبم یه جوری میشه
نباید اینا رو بدونی
نباید بخونی

هیچ‌کس نباید دونه
هیچ‌کس نباید بخونه
هیچکس

دلنوشته ی پخش و پلا

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
قبلی رو هیچ‌کس نفهمید
گند نخورد
لعنت به همه
لعنت به همه
منو مجبور کردن حرف بزنم
داشتم زندگیمو میکردم
دردمو میکشیدم
داشتید زندگی خودتونو میکردید
آروم بودید
چه مرگتون شد یهو که بگو بگو
بگم که چی بشه
بگم که دلتون بسوزه؟
بگم که به بقیه فحش بدید که جرا این کارا رو با من کردن؟
بگم که دلتون بسوزه
بگم که اشک بریزید واسم؟
داشتم زندگیمو میکردم














زندگی سخته
اثبات وجود خودم به تک تک افراد
از زنده بودن پشیمونم
خسته ام
واقعاً خسته
دلم شکسته
از همه چی
دلم شکسته
دلم منجی میخواد
دلم یه شونه میخواد که سرم رو روش بزارم
گریه کنم
بگم همه اینا تقصیر تو بود
نامرد
لا اقل باش
پشتمو خالی نکن

با تمام قدرت
از روی درد به روی سینه هاش مشت میزدم ومیگفتم تقصیر تو بود
تا از حال میرفتم و
میفتادم




از خودم بدم میاد
همین کاری که الان دارم میکنم خیلی گهههههههه
خیلی کثیفه
















میگن باید به خودم فکر کنم
درد داره
من اگه به خودم فکر کنم دیوونه میشم,

دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نفس

نفس
نفس بکش
میخواهم جهنم را تجربه کنم
آن‌قدر ها هم جای بدی نیست
شعله هایش نفس‌های توست
مارهایش بوسه های من
خارهایش خنده های تو
از من گذشته است به اصولی پایبند باشم
در کشور من قانونی وجود ندارد
بهشتی وجود ندارد
شرابترین انگور ها را نوشیده ام
شیرین‌ترین گیلاس ها را چشیده ام
حوریان عروسکی را نیز در خواب دیده‌ام
از من گذشته است
شعرم حرفهای خوب بزند
مواظب باشد
با ادب باشد
شعر باشد
بگذار بگویم:
وقتی گونه های تو را لمس میکنم
به گناه می‌اندیشم
دست‌های تو را که میگیرم مست می‌شوم
تو را که می‌بینم
عریان می‌بینم
به من اعتماد نکن
به دکمه هایت اعتماد نکن
دکمه ها بی وفایند
شانه ها بی وفایند
شاعران بی‌وفا ترند
این قانون است
من تو راسر میکشم
تو مرا سر میبری
من زیبایی تو راغارت میکنم
تو جوانی مرا میدزدی
نفس
عمیقتر نفس بکش


الیاس علوی

شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

لعنت بر دروغ

تقریباً کل دیروز رو با هم گذروندیم
باز هم بیشتر از چیزی حرف زدیم که اون میخواست
و دست آخر هم نوبت به دوست داشتن من رسید
به اینکه من عاشقشم
به هق هق افتادم
خیلی سعی کرد که نفهمم چرا این موضوع رو مطرح کرده اما فهمیدم
وجود من مانعیه که اون به عشقش برسه
طرفش فکر میکنه اگه با روشنی نور ماه باشه به حس پاک من خیانت کرده
من خودمو له کرده بودم که اون به چیزی که میخواد برسه
از خودم گذشته بودم
شبها بی خوابی میکشیدم
روزا پریود بودم
که اون برسه به کسی که میخواد
رو خودم کار میکردم که قوی شم
حسادتو تو خودم بکشم
اما مثکه جواب نداد
به بدترین شکل ممکن هم جواب نداد
ازم خواست که باطرفش حرف بزنم
بگم من چیزی از وجود نور ماه نمیخوام

آره آخر سر نور ماه با من حرف زد
سر اینکه دوستش دارم
سر اینکه عاشقشم
من اشک میریختم و اون بیتفاوت بود
نگاهی بی‌تفاوت
من رسما خودمو انداختم زیر پاهاش
کاش من نبودم
ای کاش هرگز زاده نمیشدم
رفتم با طرفش حرف زدم
گفت من اصلاً از این پسر خوشم نمیاد
من تو رو بیشتر دوست دارم
من دلتنگ تو میشم اما دلتنگ اون نمیشم
تو واسم مهمتری

یکی دروغ میکه این وسط یا تمام هستی من
یا طرفش
نمیدونم کدومو باور کنم
سخته؟
خیلی سخت
من فقط میدونم که دارم زیر بار این دوست داشتن له میشم
این منم که فرو میریزم


امروز صبح از عشقم خبر گرفتم حالشو
گفت خوبه و همه چی خوب
و اینکه تنهاس
با کسی که دوستش داره
زیر یه سقف
و من از درون سوختم
و میسوزم

خسته‌ام
خیلی خسته
دیگه خیلی دیره واسه دوست نداشتنش
رمقی نمونده واسم که از این قوی‌تر شم
فقط میدونم که دارم تحلیل میرم
امیدوارم هرچه زودتر تموم شم
تمومه تموم

چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

من مرگ رو ترجیح میدم

عجب آدم مسخره ای هستم
معلوم نیست چه مرگمه؟
الان که هست و اوضاع خوب به نظر میرسه
چمه؟
قلبم آروم نیست
درونم پر آتیشه
هر لحظه که نیست نگرانشم
نگرانشم
حسودم
حسود به اینکه کسی دوستش داشته باشه
یا اون کسی رو
میدونستم این دوست داشتن مثل مرداب میمونه
میدونستم بگا میرم
الان که هست
الان که دست یافتنی شده
آیا باز هم معتاد بودنشم؟
آره هستم
خوب اون معنی زندگیم شده
من شده
یا من اون؟
نمیدونم
واقعاً این حسمو نمستونم به کسی بگم
گیج‌کننده اس
روانی کننده اس
به یاد خودم که میوفتم دلم میسوزه واسه خودم
اشک تو چشام حلقه میزنه
به ندرت میشه به یاد خودم بیفتم
اما دوست دارم اینو
که دیگه به یاد خودم نباشم
انگار نیستم
از این عشق و دوست داشتن مازوخیست وار لذت میبرم
خوبه
اما خوب گاهی که به یاد خودم میفتم چی؟
نمونه این‌جور آدمی رو که خودشو یادش رفته جلوم دارم
دیشب باش حرف میزدم
تا آخر شب
تا صبح به یادش بودم
به یاد این دختر و اشک ریختم
گریه کردم
چقدر گریه؟
خوبی این‌جور حسا همینه هی اشک میریزی
هی گریه میکنی
اما خوب سیر بشو هم نیستم
به یا
د دخترک اشک ریختم
دلم سوخت اما آرزو کردم که جای اون باشم
بهش گفتم کمی به خودت برگرد
کمی به فکر و یاد خودت باش
گفت دیره
خیلی دیره و من فرو ریختم
در خودم فرو ریختم
اما باز هم خواستم که مثل اون باشم....

دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زیبایی نور ماه

ماجر از یه ظهر گرم شروع شد
زیر نور و گرمای خورشید
توی کوچه چس کوچه های محله های اطراف شهر
حاشیه نشینا
که همیشه باید با احتیاط از اونجاها گذر کنی
با یه دوست
دوستی که بیش از اونچه که دوسش داشته باشم دوستم داره
دوستی که همجنس نیست
راه میرفتیم
ناگهان نور ماه اومد جلو چشم
یک پسر
به زیبایی نور ماه
چشم هاس محسور کننده بود
زیبا بود
زیبا
زیبا
زیبا
و دلم میخواد تا آخر عمر بنویسم زیبا اما میدونم باز کمه
سوالی پرسید
نفهمیدم چی بود
سوال
زبونم بند اومده بود
یه جوری همراهم جوابشو داد
و دستمو گرفت و برد و من همونجا رو زمین مردم
و اون شدم
پسری شدم به زیبایی نور ماه
من مرد
و همه اون شدم
راضیم
حتی اگه بد ترین چیزا رخ بده واسم راضیم
چون این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد

راضیم
اما خوب نیستم
از این ضمیر میم آخر کلماتم بدم میاد
و از حرف زدن راجب یه مرده
خوب نیستم چون روشنایی ماه خوب نیست
خوشحال نیستم چون اون خوشحال نیست
اما راضیم
همین که هست اگرچه با من نبودنش اشک به چشم میاره و بغض به گلوم میندازه
همین که هست خوبه
همین کهتو شهری نفس میکشه که من نفس میکشم خوبه
من دارم کم کم قوی میشم
سرزنش های دیگران دیگه روم کارساز نیست
به دوست داشتنم
به عشقم افتخار میکنم
مرسی که هستی
مرسی
ای نور ماه
ای زیبا ترین
ای ...

دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

گریه کردم و نوشتم

من تنهام
قلبم گرفته
من عاشق شدم
عاشق یه استریت
ای لعنت به من
ای لعنت به قلبم
من کمکش میکنم
از خودم میگذرم تا اون به خواسته اش برسه
به عشقش
و من این وسط له میشم
من دوسش دارم
لحظات بی اون سخت میگذره واسم
وقتی با اونم شادم
اون زیباست
زیبا ترین پشر دنیا
هر چند که همه ملامتم کنن
بکن این چیه دیگه
من دوسش دارم
عاشقانه
اما اون منو نمیبینه اصلا
انگار نیستم اصلا
من دوسش دارم
یادش ضربان قلبم رو به شماره میندازه
وجودش همه تئوری های احساسی زندگیم رو زیر سوال برد
من عاشقشم
عاشق عشقش
من تنهام
حتی کسی رو ندارم که همینا رو بهش بگم
سینه ام شده مخزن اسرار همه
اما هیچکس جدی نمیگیرتم که حرفامئو بشنوه
خیلی تنهام
کاش خدایی وجود داشت
کاش مدهب رو ریشه کن نکرده بودم تو زندگیم
کاش یه زیارت حالمو جا میورد
کاش تنهاییما با وجود خدا پر میکردم
کاش بود
چند شب پیش باش چت میکردم
با عشقم
کلی براش درد و دل کردم
سکوت کرد
گفت دارم فکر میکنم
گفتم به چی؟
یه چیز بی ربط گفت
یه چیزی تو این مایه ها که چرا گربه ها روی چهار تا دست و پاشون راه میرن
من فرو ریختم
در هم شکستم
فنا شدم
این فنا ادامه داره
هر روز نادیده تر گرفته میشم
و هر روز بهش وابسته میشم
عاجزانه محتاج مرگم
محتاج پوچی بعد از مرگ
باید سعی کنم
باید جرئت پیدا کنم که به خودم
به بودنم پایان بدم

چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بعد از چهار سال...

و قلب من باز هم برای کسی تپید
بعد از چهار سال
بعد از چهار سال
بعد از چهار سال
انکار وجود عشق
من عاشق شدم
باز هم مغز و فکر من دیگر برای خودم نیست
با آگاهی از فردایی تاریک اما راضی
حتی بدون جریت ابراز
من عاشق شدم
باز هم بعد از چهار سال
این دگر من نیستم
من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد
خوشحالم
راضی ام
و امیدوار حتی به سیاه ترین
سایه ها....

چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ترس کودکانه

واسه یکی از رفتارای عجیبم هیچ توجیه عقلی نیفتم
تصمیم گرفتم برم ریشه یابی و واکاوی بکنم در کودکیم
جالب بود
به نتیجه رسیدم اونم چه نتیجه جالبی
ترس از حامله شدن!!!
تابلو شد اون عادت جنسیه؟
آره من ترس از حامله شدن داشتم تو روابط جنسیم
همیشه بعد از هر شیطنت جنسی کودکانه
تا همین اواخر خودمو باید شکم بر اومده تصور میکردم که باید واسه خونوادم توضیحش بدم
مسخره اس
اما کشف جالبی بود
مسخرم نکنید

چرا؟

چرا اخبار بیرون اومدن معدن چیای شیلی از زیر زمین منو به گریه کندن میندازه؟
چرا نمیتونم تو جمع باشم؟
چرا انقدر بغض میکنم؟
چرا تصمیم گرفتم یا خودمو بکشم یا چشامو؟
چرا من زنده ام بی اینکه تو نزدیک من باشی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟

چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پسر وزیر و ملک دزدان

ملک دزدان را به زندان افکنده اند
ملک دزدان را گرفته اند
جرم ملک دزدان ربودن اسب است
او اسب فرزند محتسب شهر را دزدیده بود
ملک دزدان را در خیابان های شهر می چرخاندند
پسر وزیر بزرگ شهر در بازار بود
با دیدن ملک دزدان قلبش لرزید
ملک دزدان پسرکی لاغر اندام بود با چشمانی معصوم و نافذ
پسر وزیر به خود لرزید و از پی سپاهیان و ملک دزدان روان شد تا به زندان شهر رسیدند
پسر وزیر از زندان بان خواست تا بگذارد اندکی با ملک دزدان تنها باشد
ملک دزدان پسر وزیر را با لباس های فاخرش دید و اهمیتی به او نداد فقط یک نگاه لبریز از خواهش
پسر وزیر از او خواست که بگوید
که چه کرده و چرا؟
چرا ملک دزدان نام گرفته؟
مادرش؟
پدرش؟
عشقش؟
ملک دزدان گفت:
اسبی دزدیده شده بود به خاطر نامم همیشه به من ظن داشتند و این بار هم گرفتندم
ملک دزدان از روزهای بیشماری گفت که که از بی پولی و گرسنگی به خوردن نان خشک اافتاده
ملک دزدان گفت زمانی به مکتب خانه میرفته از سر شراارت های پسرانه قلم های ملا را میدزدیده و به بازار شهر میرفته به اندک قیمتی میفروخته
از آنجا ملک دزدان نام گرفته
مادرش مرده
پدرش او را از خود رانده
و با روی سرخ از عشق هم گفت:
گفت عشق از آن اغنیاست
پسر وزیر از او خواست تا از زندان بگوید و پسرک باز از گرسنگی گفت
از اندک جایی برای نشستن
از زوری و ظلمی که بزرگان زندان به جوانان روا میدارند
از تجاوز.....
از آبهای سرد زمستان
از لباس های اندک
و از گرسنگی
و گرسنگی
و گرسنگی
پسر وزیر در دریای چشمان پسرک غرق شده بود
و پسرک همچنان با چشمانی که مظلومیت را فریاد میزد به او مینگریست
پسرک سر دم گم بود
نمیدانست باید در زندان بماند یا او را رها میکنند و باز باید به فکر سقفی برای خود باشد و تکه نانی و نگرانی از تهمت دیگران
چرا که او ملک دزدان نام دارد
ملک دزدان
این نام از یاد پسر وزیر رفته بود او را راهزن دین و دل خود یافته بود
پسر وزیر رفت و ملک دزدان ماند و سر در گمی اش
پسر وزیر نزد پدرش رفت
از او خواست تا ملک دزدان را آزاد کنند
گفت قصد دارد به سفر برود برای تجارت
و نیاز به محافظی چون ملک دزدان دارد برای کاروانیانش
وزیر در حیرت ماند
پسر گوشه گیرش قصد تجارت داشت
به همراهی سلطان دزدان
همین که او قصد تجارت داشت کافی بود
همین که می خواست به دنیای مردانه قدم گذارد کافی بود تا پدر خواست او را اجابت کند
سفر مرد را میساخت
شاید پسرک گوشه گیر و لطیف الطبعش پس از سفر مردی شود و قابلیت داماد سلطان شدن را داشته باشد
وزیر دستور به آزادی ملک دزدان داد
به پسرش سرمایه سفر و تجارت
و او را راهی کرد
چشمان پسر وزیر برق میزد و از پدر نگاه میدزدید و به ملک دزدان نگاه میدوخت و لبخند میزد
کاروانیان راهی سفر شدند
چند ساعتی راه پیمودند
شب همه جا را فرا گرفت
پسر وزیر از ملک دزدان خواست تا به خیمه او بیاید
او بیاید و شب را با او سپری کند
آن شب از هر دری سخن گفتند
سخن از قندهار رنگ رخسار ملک دزدان را دگر گون میساخت
پسر وزیر دریافت که ملک دزدان دلبرکی در قندهار دارد
قلب پسر وزیر در اتش میسوخت
در آتش رخسار ملک دزدان
فردای آن شب مسیر کاروانیان تغییر یافت
آنان به سمت قندهار میرفتند
راه ها را میپیمودند و هر دو پسر میسوختند در تب
یکی از تب فراغ یارش در قندهار و دیگری از تب یارش
بیدار ماندن های شبانه ادامه دشت و پسر وزیر چشم به لبان ملک دزدان میدوخت
و ملک دزدان میگفت
و میگفت تا پاسی از شب
به قندهار رسیدند
تجارت فراموش شد
سراغ منزل دلبرک را از مردم شهر گرفتند
به دم در خانه او رسیدند
قلب ملک دزدان به تندی میرد
رخسارش گلگون شده بو د و چشمانی نگران داشت
و اما قلب پسر وزیر تند تر میزد
دلش سرور یارش را میخواست
اما نمیتوانست غم دوری او را فراموش کند
دخترک در خانه را گشود
چهره ملک دزدان گشوده شد
دخترک آنان را به خانه برد و از آنان پذیرایی کردند و ماندند تا پدر دخترک بیاید
پدر دختر آمد و پسر وزیر دخترک را برای ملک دزدان خواستگاری کرد
پدر دختر به خاطر رفاقت ملک دزدان با پسر وزیر پذیرفت
مراسمی محیا کردند و پسر وزیر منزلی با چند اتاق در دور خرید برای زندگی
تا زمانی که در قندهار بودند
عروس و داماد را به حجله برده بودند
حجله ای که پسر وزیر دستور داده بود به گونه ای محیا اش کنند تا خود بتواند نظاره کر آنان باشد
پسر وزیر به آنان مینگریست بدون آن که آن عاشق و معشوق دریابند
آنان به معاشقه مشغول شدند از لاله زار لبان هم بوسه میگرفتند و در کشتزار تن یکدیگر جولان میدادند
و پسر وزیر با چشمانی خیس به ملک دزدان مینگریست و خود را با او آرزو میکرد
پسر وزیر احساس کرد که دیوار قلبش در حال فر ریختن است
معاشقه آنان به اوج میرسید
همین که ملک دزدان بر دخترک وارد شد
پسر وزیر آهی بر آورد و تاب هستی بی یار را نیاورد و به نیستی رفت

سه‌شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تفاوت

قرار بود یکی دو ساعتی با چند تا بچه باشم
چرا و به چه دلیلش بماند!!!!
دو تا بودن
علی و افسانه
علی 7 سالش بود و افسانه 8 سالش
تا اومدم دستم رو به سمتشون دراز کردم تا باشون دست بدم
علی با شرارت ÷سرونش دست داد و مثل همیشه مشول شلوغ کاری شد
دستم رو به سمت افسانه دراز کردم
فقط دو تا انگشت داشت
شصت و انگشت کوچیک
انگشت کوچیکش رو زد به دستم
تا فهمیدم ماجرا رو یهو وا رفتم
جا خوردم
چه صورت زیبایی داشت
یعنی این بچه فقیر با این نقصش در آینده قراره چه بلایی سرش بیاد
تو ذهنم داشتم میجنگیدم با عدالت خدا
با وجود خدا
اونا هم از سر و کولم بالا میرفتن و هر از گاهی از گرسنگی شون میگفتن و از اینکه تو خونه چیزی جز نون خشک نداشتن
هر از گاهی که خواهر و برادر با هم دعواشون میشد علی به زبون محلی خودشون یا به رمز یه چیزی به افسانه میگفت
و هر بار که این حرف رو میزد صورت افسانه یه جوری میشد
طبق معمول نباید پیگیر میشدم که معنی حرفش چیه؟
اما شدم
پرسیدم علی این که میگی معنیش چیه
گفت: دستاش رو میبینی
انگشت نداره
و بعد پشت بندش میگفت باید دستش از اینجا(به بازوش اشاره میکرد)
قطع میشد
و من معنی غم چهره افسانه رو تو ان لحظه درک کردم
تفاوت با دیگران
یه تفاوت نا خواسته
که به خاطرش سر زنش شد
خدا میدونه تو جمع هم سن وسالاتش چقدر به خاطر این مسیله تحقیر شده
من معنی غم نگاه افسانه رو با تک تک اعضای وجودم درک کردم
وو دلم لرزید
از آیندهه ای که در انتظار افسانه است
یه خانواده فقیر
ازدواج اجباری بی برو برگرد یا خود فروشی
زیبایی شیرین چهره افسانه.....
ترسیدم
نمیدونم این داستان قدیمی کی قراره تموم شه
حذف کردن آدمای ضعیف از چرخه جامعه
اذیت و آزار و تحقیر آدمایی که فرق میکنن
فرقی که حتی خودشون هم سببش نیستن
فرقی که مادر زادیه یا اتفاقیه
خدایا اگه هستی(که میدونم نیستی)تمام کن این داستان احمقانه ات رو